سایت بی محتوا | آموزش کسب و کار و مارکتینگ
هیچ محصولی در سبدخرید نیست.

درس دوازدهم اصول بازاریابی: پرسونا و خدمات

وقتی اسم «بازاریابی» میاد وسط، ذهن خیلی از ما پرتاب میشه سمت تبلیغات رنگارنگ، کمپین‌های هیجانی یا تلاش برای فروختن بیشتر. اما راستش بازاریابی، فقط این‌ها نیست. این‌ها نوک کوه یخ‌اند. بازاریابیِ واقعی، دانشِ فهمیدن آدم‌هاست. فهمیدن اینکه توی ذهن مشتری چه می‌گذره، بازار چطور رفتار می‌کنه و چرا بعضی برندها بدون داد و فریاد فروش، همیشه در ذهن مردم می‌مونن.
اگر این پنج حقیقت را بفهمید، نگاهتان به محصول، مشتری و حتی مدل کسب‌وکار خودتان عوض می‌شود.

۱. شما در کسب‌وکار «خدمات» هستید، حتی اگر کالایی می‌فروشید

این جمله شاید اولش کمی عجیب باشد ولی اگر جا بیفتد، زاویه نگاهتان را کامل عوض می‌کند. شما هر محصولی هم بفروشید، آخرش دارید یک «خدمت» را منتقل می‌کنید.
اینجا می‌رسیم به مفهوم مهم «خدمات مشتق‌شده»؛ یعنی ارزشی که مشتری شما با استفاده از محصول شما به مشتریان خودش می‌دهد.

فرض کن دستگاه لیزر می‌فروشی به یک کلینیک زیبایی. از فردای نصب دستگاه، آن کلینیک شروع می‌کند خدمت دادن. اما کیفیت آن خدمت، می‌شود کیفیت برند تو. اگر مراجعین‌شان ناراضی باشند، اسم دستگاه توست که زیر سؤال می‌رود.
این فقط در B2B نیست. دانشگاه‌ها هم همین‌اند. فارغ‌التحصیل که وارد بازار کار می‌شود، عملکردش می‌شود «خدمات مشتق‌شده» دانشگاه.

بیشتر یادبگیر  درس 4 مدیریت برند : چهار حقیقت تکان‌دهنده درباره برند و بازار

یا همین دوره‌های تربیت مشاور. مشاوری که از کلاس من یاد گرفته و می‌رود به بقیه مشاوره می‌دهد، کیفیت کارش، بخشی از تصویر برند من است. یعنی من فقط آموزش نفروختم؛ دارم خروجی دانشجو را هم ناخواسته امضا می‌کنم.

پس فروش، پایان کار نیست. تازه شروعش است. اگر موفقیت مشتری را تضمین نکنید، برندتان را بی‌دفاع رها کرده‌اید.

۲. استراتژی برند شما باید «غیرمشتریان» را هم هدف بگیرد

یکی از غلط‌ترین باورها این است که بازاریابی فقط باید با مشتری حرف بزند.
نه.
برندسازی یعنی مدیریت ادراکِ همه‌ی آدم‌های جامعه حتی کسانی که هیچ‌وقت از شما خرید نمی‌کنند.

مثال کلاسیک: مرسدس‌بنز S500.
بنز بودجه زیادی را صرف آدم‌هایی می‌کند که می‌داند خریدار نیستند. چرا؟
چون این‌ها «آکسسوار صحنه»‌اند. لذت یکی از خریداران بنز، نگاه تحسین‌آمیز آدم‌هایی است که ماشین را نمی‌خرند، اما می‌شناسند.

وقتی منِ عابر متوجه می‌شوم این ماشین خاص، گران و باکیفیت است، ارزش ادراکی مالک خودرو کامل می‌شود. اگر آن «تحسین جمعی» نباشد، بخشی از ارزش برند از بین می‌رود.

اینجا خط بین بازاریابی و برندسازی خیلی واضح می‌شود.
بازاریابی = تمرکز بر مشتری.
برندسازی = شکل دادن ادراک جامعه.

اگر فقط با خریداران صحبت کنید، بزرگ‌ترین سرمایه‌ی برند—یعنی تأیید اجتماعی را از دست می‌دهید.

۳. مشتری شما یک نفر نیست؛ چند نفر است

یکی از اشتباهات خطرناک این است که فکر کنیم «مشتری = مصرف‌کننده».
در اکثر خریدها، چند نقش کلیدی وجود دارد و اگر یکی از آن‌ها را نادیده بگیریم، محصول شکست می‌خورد:

  • مشتری (Customer): تصمیم‌گیرنده

  • خریدار (Buyer): پرداخت‌کننده پول

  • مصرف‌کننده (Consumer): استفاده‌کننده نهایی

مثال شیرخشک:
مادر انتخاب می‌کند، پدر می‌خرد، نوزاد مصرف می‌کند.

بیشتر یادبگیر  درس پنجم مدیریت بازاریابی: وفاداری مشتریان

مثال داروی کودکان حتی جذاب‌تر است:

  • پزشک تصمیم می‌گیرد → مشتری

  • والدین پول می‌دهند → خریدار

  • کودک مصرف می‌کند → مصرف‌کننده

  • داروساز باید بسته‌بندی را ببیند و سریع پیدا کند

  • شرکت پخش باید کارتن‌ها را راحت جابه‌جا کند

برای کدام‌شان بازاریابی می‌کنید؟
برای همه‌شان. چون اگر یکی از این حلقه‌ها بلنگد، محصول شکست می‌خورد حتی اگر محصول عالی باشد.

بازاریابی یعنی شناخت کل زنجیره تصمیم‌گیری، نه فقط مصرف‌کننده.

۴. مزیتی که امروز شما را خاص می‌کند، فردا می‌شود وظیفه بدیهی

مدل کانو یکی از بهترین ابزارها برای فهمیدن این است که چرا مشتریان همیشه بیشتر می‌خواهند.
ویژگی‌های محصول شما سه دسته‌اند:

۱. موارد اساسی

اگر نباشند، مشتری ناراضی می‌شود؛ اگر باشند، عادی است.
مانند امنیت در خودرو.

۲. موارد عملکردی

هرچه بهتر باشند، رضایت بیشتر می‌شود.
مثل مصرف سوخت یا سرعت اینترنت.

۳. موارد انگیزشی

چیزهایی که مشتری انتظار ندارد و سورپرایزش می‌کند.
شروع شادی از همین‌جاست.

اما نکته مهم:
همه این‌ها تاریخ انقضا دارند.

چیزی که امروز مشتری را ذوق‌زده می‌کند، فردا می‌شود «حداقل انتظار».
قدیم اگر درپوش پلاستیکی روی روغن نباتی بود، مزیت بود؛ امروز اگر نباشد، محصول ناقص حساب می‌شود.

نوآوری، یک «کنسرت یک‌شبه» نیست؛ یک «روتین دائمی» است.
اگر جایگزین مزیت امروز را از همین حالا طراحی نکنید، عقب می‌مانید.

۵. فروش را فراموش کنید؛ برای مشتری «عادت» بسازید

قوی‌ترین برندها نمی‌گویند «به من وفادار بمان»؛ کاری می‌کنند که محصولشان بخشی از زندگی مشتری شود.

چرخه عادت سه بخش دارد:
سرنخ → اقدام → پاداش

یک مثال تاریخی عالی:
سال‌ها پیش مردم آمریکا به‌طور منظم مسواک نمی‌زدند. تا اینکه یک شرکت خمیردندان یک بازی روانی ساخت.

بیشتر یادبگیر  درس هشتم اصول بازاریابی: رشد و قیمت گذاری

آن‌ها به‌جای اینکه بگویند «برای سلامت دهان مسواک بزنید»،
یک سرنخ جدید خلق کردند:

«زبانتان را روی دندان‌ها بکشید… آن لایه نازک را حس می‌کنید؟»

این حس ناخوشایند شد سرنخ.
اقدام شد مسواک زدن.
پاداش شد حس زیبایی و جذابیت.

نتیجه؟
عادت شکل گرفت. بازار متحول شد.

صبر نکردند مردم «به فکر سلامت» بیفتند.
رفتند و «احساس» ساختند.
احساس، عقل را شکست داد.

برندهایی که عادت می‌سازند، شکست‌ناپذیرند.

این پنج حقیقت، امروزه جزء پایه‌های بازاریابی‌اند. اگر آن‌ها را بفهمید، دیگر محصول را فقط محصول نمی‌بینید، مشتری را فقط خریدار نمی‌بینید، و رقابت را فقط جنگ قیمت نمی‌دانید.
بازاریابی نگاه شما را به دنیا تغییر می‌دهد—به شرط اینکه این حقایق را جدی بگیرید.

دیدگاه‌های نوشته

*
*